کد خبر: 9038
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار: ۱۰/ شهریور/ ۱۳۹۴ - ۵:۲۶

    دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما ))   گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت   یکی از دقایق و رموزی که در بین عرفا ، ملزم بودن قلبی و عملی  بدان از شرایط سلوک و عشق بازی است ، اطاعت محض و بی چون و چرای مرید از مراد است . چنان که این اسرار را از نا اهلان باید بدور داشت . آنچنان که خواجه حافظ می فرماید :   به مستوران مگو اسرار مستی حدیث جان مگو با نقش دیوار   یکی از اکابر عرفا که خواجه حافظ ، حلقه ی بندگی و اردات خود را نسبت بدو در گوش خرد و جان خویش نهاده ، شیخ صنعان است . شیخی که پیر و دره نادره ی روزگار خویش بوده و در آخر کار نام و ننگ را به طاقچه ی نسیان و فراموشی می سپارد و خرقه ی تعبد و صوفی گری را در رهن خانه ی خمار دختر ترسا قرار می نهد .   شیخ صنعان پیرعهد خویش بود در کمال…

 

 

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما ))

 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

 

یکی از دقایق و رموزی که در بین عرفا ، ملزم بودن قلبی و عملی  بدان از شرایط سلوک و عشق بازی است ، اطاعت محض و بی چون و چرای مرید از مراد است .

چنان که این اسرار را از نا اهلان باید بدور داشت . آنچنان که خواجه حافظ می فرماید :

 

به مستوران مگو اسرار مستی

حدیث جان مگو با نقش دیوار

 

یکی از اکابر عرفا که خواجه حافظ ، حلقه ی بندگی و اردات خود را نسبت بدو در گوش خرد و جان خویش نهاده ، شیخ صنعان است . شیخی که پیر و دره نادره ی روزگار خویش بوده و در آخر کار نام و ننگ را به طاقچه ی نسیان و فراموشی می سپارد و خرقه ی تعبد و صوفی گری را در رهن خانه ی خمار دختر ترسا قرار می نهد .

 

شیخ صنعان پیرعهد خویش بود

در کمال از هرچ گویم بیش بود

 

شیخ صنعان از جمله بازیگران دیوان خواجه است که لسان الغیب در برابر مجد و بزرگی کرامت و نفس حق او ، زانوی تعبد بر زمین می نهد و دست ادب و ارادت بر سینه دارد . و تنها شیخی است که مورد بغض حافظ نیست . چه حافظ بر شخصیت شیخ نیز به مانند صوفی و زاهد بر تندی می تازد و او را با انواع استعارات عنادیه و ریشخندیه ، مورد لطف سخن نغز و دلکش خود قرار می دهد .

 

برای مبین شدن این ابهام باید اشاره کرد ، شیخی که در دیوان هماره مورد نفرت حافظ بوده ، شیخ صنعان نیست ؛ چه پیشتر اشاره شد که حافظ ، شیخ صنعان را چو خورشیدی رخشنده می داند که قرب بدان کار هر شبپره ی اعمی نیست .

 

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

 

برای پی بردن به شیخی که مورد بغض خواجه بوده به دو سه بیت از ابیات غزلیات اشاره می کنیم . آنجا که می سراید :

 

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

 

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

 

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار

 

و …

 

که در ابیات بالا حافظ با استفاده از استعاره ی ریشخندیه صفات و القابی را برای شیخ ذکر می کند که هدفش دست انداختن آن است ؛ چو حافظ بخوبی می داند  که شیخ نه تنها پاک دامن نیست و نانش نه حلال است ، بلکه معتقد بر آن است که شیخ تر دامن است و نان آن حرام و تسبیحی که در دست دارد ، ریایی و تزویری است .

 

اما شیخ صنعان ؛

 

برای دسترسی به عظمت وجودی این شیخی که پیرانه سرش عشق جوانی بسر افتاد و بزرگ اولیایی

که عارفان جمیل‌اند و عاشقان جمال ، بصورت گذارا به ذکر داستان او در منطق الطیر عطار می پردازیم .

عطار در منظومه ی تمثیلی خود ، مخاطب را همراه با مرغانی می کند که در فهم زبان آنان سلیمان نبی در قرآن کریم می فرماید :

 

وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ و َأُوتِينَا مِن كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ ( آیه ۱۶ سوره نمل ) .

 

عطار بسیاری از دقایق و نکته های نغز عرفانی را که معقول و انتزاعی هستند و در اوهام عام نمی گنجند

 

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

 

را بصورت محسوس در این اثر عرفانی به تصویر می کشد . هر پرنده نماد و سنبل یک تیپ از انسان هایی است که در اجتماع حضور دارند و می کوشند تا به جانان خود دست یابند . چه اکثر پرندگان به نزد هدهد می روند و زبان بر می گشایند که هر جمع و گروهی دارای شهریاری هستند . پس چرا ما افسر و پادشاهی نداشته باشیم؟ پس از او می خواهند که آنان را به نزد شهریار خود ببرد .

مجمعی کردند مرغان جهان

 

آنچ بودند آشکارا و نهان

 

جمله گفتند این زمان در دور کار

 

نیست خالی هیچ شهر از شهریار

 

چون بود که اقلیم مارا شاه نیست

 

بیش ازین بی‌شاه بودن راه نیست

 

یک دگر را شاید ار یاری کنیم

 

پادشاهی را طلب کاری کنیم

 

هدهد نخست پرندگان را از تعب و سختی های این راهِ خانه دوست بر حذر می دارد که :

 

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

 

اما در ادامه نشان از شهریاری می دهد که سیمرغ نام دارد :

 

لیک با من گر شما هم ره شوید

محرم آن شاه و آن درگه شوید

 

وارهید از ننگ خودبینی خویش

تا کی از تشویر بی‌دینی خویش

 

هرک در وی باخت جان از خود برست

در ره جانان ز نیک و بد برست

 

جان فشانید و قدم در ره نهید

پای کوبان سر بدان درگه نهید

 

هست ما را پادشاهی بی خلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

 

نام او سیمرغ سلطان طیور

او به ما نزدیک و ما زو دور دور

 

 

در ادامه راه پس از دشواری های راه ، هدهد برای ترغیب و تهییج هر چه بیشتر پرندگان برای طی طریق ، حکایت شیخ صنعان را نقل می کند .

در ادامه به نقل از زبان هدهد به داستان شیخ می پردازیم .

 

شیخ صنعان از بزرگترین عابدان و زهاد عصر خود در مکه بود و دارای کشف و کرامات ؛ و علم و عمل را با یکدیگر در یک نقطه جمع کرده بود و با چهارصد مرید صاحب کمال خود در حریم حرم یار روزگار می گذراند ؛ خاصه مریدان دلداه ای که روز و شب از ریاضت نمی آسودند و دست نمی یازیدند .

هر چه از تعبد شیخ در طریق الی الحق سخن بگوییم ، داد سخن را بدرستی برای او نداده ایم ؛ چنانکه عطار می فرماید :

 

شیخ صنعان پیرعهد خویش بود

 

در کمال از هرچه گویم بیش بود

 

روزگار شیخ که قدوه ی اصحاب بود بر همین منوال سپری می شد تا این که شیخ ما یک شب خوابی دید که چنان او را هراسان کرد که در آخر کار ، شیخ را به این سِر رهنمون کرد که :

 

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

بر می‌شکند گوشه محراب امامت

 

اما شیخ چه خوابی دید که اینگونه او را مضطرب ساخت ؟

 

شیخ در خواب دید که در سرزمین روم در برابر بت و صنمی مدام در حال سجده گزاری است .

شیخ هراسان از خواب بر می خیزد ؛ خوابی که پنجاه سال عبادتِ قصرِ امل او را ، به یک باره فرو ریخت و آتش در نِهاد او نهاد . شیخ ما مریدان را از خواب خود آگاه می سازد و در ادامه از آنجا که عرفا به تأویل خواب خود باوری قلبی و عملی دارند ، قهرمان داستان ما برای تأویل شدن خواب خود تصمیم می گیرد که به سرزمین روم رهسپار شود . تمام مریدان نیز ( بجز یک مریدی که از تمام مریدان باهوش تر بود و ذکاوت بی نظیری دارد ) به تبعیت از پیر و مراد خود به همراه او گسیل می شوند .

 

اما همین که شیخ و مریدان به سرزمین روم وارد می شوند ، در کوی و برزن چشم شیخ بر جمال دختر زیبا منظرِ ترسایی ای می افتد که سبب می سود عنان دل شیخ از دست برهد .

 

و چنان قیامتی این جانان ترسایی بر پا می دارد که دل و جان شیخ فدای رویت عذار این بت رومی می شود و دل شیخ در چاه سیمین زنخدان شاهزاده ترسایی گرفتار می شود  .

 

از قضا را بود عالی منظری

بر سر منظر نشسته دختری

 

دختری ترسا و روحانی صفت

در ره روح الله‌اش صد معرفت

 

بر سپهر حسن در برج جمال

آفتابی بود اما بی‌زوال

 

آفتاب از رشک عکس روی او

زردتر از عاشقان در کوی او

 

هرک دل در زلف آن دلدار بست

از خیال زلف او زنار بست

 

هرک جان بر لعل آن دلبر نهاد

پای در ره نانهاده سرنهاد

 

و شیخ چنان بنده ی عشق دختر ترسا می شود که رشته ی صبر او به مقراض غم عشقِ بت رومی بریده می شود و به فرموده ی مولانا :

 

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

 

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

 

مریدان وقتی چنین پیر خود را عاشق و مخمور و مهجور بتِ ساقی دختر ترسا می بینند بر آن می شوند که شیخ را از این کار بر حذر دارند . اما آنان متوجه نبودند که

 

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

 

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

 

 

 

جواب شیخ به آنان بدیگونه است که :

 

(( ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین )) .

 

پس شیخ از دختر ترسا طلب وصل می دارد ؛ اما غرور حسن شاهزاده ی رومی ، دست رد بر سینه ی شیخ عاشق پیشه می نهد و بر شیخ چنان خشمی می گیرد که :

 

دخترش گفت ای خرف از روزگار

ساز کافور و کفن کن ، شرم‌دار

 

این زمان عزم کفن کردن ترا

بهترم آید که عزم من ترا

 

 

و اینگونه آن غزال رعنا ، مراد مریدان را آواره ی کوه و بیابان می کند  و شیخ صنعان بعد از این همه طاعات و کرامات ، معتکف نشین خاک کوی دوستِ ترسایی می شود . بعد از چند بار طلب وصل از جانب شیخ و نپذیرفتن آن ، سرانجام بت رومی می پذیرد که در ازای چهار شرط به عقد شیخ در آید .

 

گفت دختر گر تو هستی مردکار

چار کارت کرد باید اختیار

 

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز

خمر نوش و دیده را ایمان بدوز

 

شیخ گفتا خمر کردم اختیار

با سهٔ دیگر ندارم هیچ‌کار

 

صنم ترسایی از شیخ می خواهد که در برابر بت سجده کند ، مصحف و قران را بسوزاند و خمر و می بنوشد و به رسم ترسایان زنار بربندد .

 

اما شیخ فقط می پذیرد که شراب بنوشد و دیگر اعمال را انجام ندهد .

دختر می پذیرد که شیخ تنها شرط نوشیدن می را انجام دهد . پس شیخ را به دیر مغان می برند و بدست شاهزاده ی رومی بدو شراب می نوشانند . و شیخ بعد از نوشیدن شراب چنان از خود بی خود می شود که به خواست و رغبت خود دیگر شروط را نیز انجام می دهد .

 

بس کسا کز خمر ترک دین کند

 

بی شکی ام الخبائث این کند

 

نکته ای که توجه بدان بسیار ضروری می نماید این است که عطار با نوشیدن شراب توسط شیخ و انجام دادن دیگر اعمال ، می خواهد قبیح بودن شراب را در انحطاط و سقوط اخلاقی و ایمانی شیخ ، از آن همه کرامات و کشف و شهود را به تصویر بکشد .

 

سپس شیخ از دختر پری چهره طلب وصل می دارد اما دختر در جواب او می گوید :

 

باز دختر گفت ای پیر اسیر

من گران کابینم و تو بس فقیر

 

سیم و زر باید مرا ای بی‌خبر

کی شود بی‌سیم و زر کارت به سر

 

شاهزاده ی ترسا نمی پذیرد به عقد شیخ مفلسی در آید که از عهده ی مهر و کابین گران قیمت او بر نمی آید . در ادامه شیخ زبان از دشواری هایی راه عشق بر می گشاید و باعث می شود که دل دختر به ترحم برآید .

 

 

عاقبت چون شیخ آمد مرد او

دل بسوخت آن ماه را از درد او

 

گفت کابین را کنون ای ناتمام

خوک رانی کن مرا سالی مدام

 

دختر می پذیرد در ازای کابین خود ، شیخ صنعان به مدت یک سال برای او خوک بانی کند . و بدین گونه عطار با ذکاوت خاص خود در ادامه ی توالی منطقی داستان ، انحطاط اخلاقی شیخ را به زیبایی نشان می دهد .

 

در این هنگام مریدان شیخ به نزد او می آیند و از او طلب چاره جویی می کنند که : ( ( کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی ؟ )) .

شیخ در جواب مریدان خود می گوید که به مکه باز گردند و هر کسی از احول شیخ پرس و جو کرد ، آنچه را که دیده اند ، تمام و کمال بازگویند .

 

باز گردید ای رفیقان عزیز

می‌ندانم تا چه خواهد بود نیز

 

گر ز ما پرسند، برگویید راست

کان ز پا افتاده سرگردان کجاست

 

در این مرحله شیخ صنعان به مرتبه ای از نردبان پله پله تا ملاقات خدا می رسد که اخلاص نام دارد . چه شیخ از مریدان می خواهد تمام ماجراهایی را که برای او بوقوع پیوسته بود ، بدون کوچکترین تحریفی برای دیگران باز گو کنند چو شیخ دیگر برایش مهم نبود دیگران چه فکری درباره ی او می کنند . و گرد زنگار ریایی که در آینه کار او بود تا قبل از این ، زدوده شد و آینه ی شیخ صیقل یافت و شیخ از خوک نفس اماره ی خود رهایی یافت .

 

در درون هر کسی هست این خطر

سر برون آرد چو آید در سفر

 

تو ز خوک خویش اگر آگه نه‌ای

سخت معذوری که مرد ره نه‌ای

 

گر قدم در ره نهی چون مرد کار

هم بت و هم خوک بینی صد هزار

 

خوک کش ، بت سوز ، اندر راه عشق

ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق

 

پس مریدان به مکه باز می گردند و آن مرید زیرکی که همراه با آنان نبود ، سراغ شیخ را می گیرد . و آنان نیز عاشق شدن پیر و هر آنچه را که اتفاق افتاده بود برای او شرح دادند .

 

موی ترسایی به یک مویش ببست

راه بر ایمان به صد سویش ببست

 

عشق می‌بازد کنون با زلف و خال

خرقه گشتش مخرقه، حالش محال

 

دست کلی بازداشت از طاعت او

خوک وانی میکند این ساعت او

 

وقتی مرید زیرک ماجرا را می شنود چنان غمگین و دژم می شود که زبان طعن و سرزنش بر مریدان می گشاید که چرا آنان نیز به تسلیم محض و بی چون و چرا و اطاعت از پیر و مراد خود بر نیامده اند و زنار بر نبسته اند و خوک بانی نکرده اند ؟ از نظر او مرید باید بدنبال شیخ خود به دهن نهنگ نیز فرو رود و هرگز برای خود اختیاری در مقابل پیر قائل نشود .

 

چون مرید آن قصه بشنود ، از شگفت

روی چون زر کرد و زاری درگرفت

 

با مریدان گفت ای‌تر دامنان

در وفاداری نه مرد و نه زنان

 

گر شما بودید یار شیخ خویش

یاری او از چه نگرفتید پیش

 

شرمتان باد، آخر این یاری بود

حق گزاری و وفاداری بود

 

چون نهاد آن شیخ بر زنار دست

جمله را زنار می‌بایست بست

 

شیخ چون افتاد در کام نهنگ

جمله زو بگریختید از نام و ننگ

 

عشق را بنیاد بر بد نامیست

هرک ازین سر سرکشد از خامیست

 

سپس مرید با مروت از دیگر مریدان می خواهد که برای برگشت کار شیخ به تضرع و لابه در شادروان حضرت حق در آیند .  پس به چله نشینی می پردازند و در ادامه پیامبر به خواب مرید پاک باز می آید و بدو مژده می دهد که همت عالی مرید باعث شد تا غبار ریا و تزویر از آینه ادراک شیخ زدوده شود و کار شیخ به سامان شود .

 

ای دل غمدیده حالت به شود ، دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

 

پس مرید با همت دیگر مریدان را ازین خبر مسرت بخش آگاه می سازد و همگی دست افشان و پای کوبان به سمت سرزمین روم رهسپار می شوند . وقتی به آنجا می رسند ، مشاهده می کنند که شیخ ناقوس مغان را به کنار و زنار را از میان گسسته و به حالت نخست خود بازگشته و دوباره در کوی حضرت حق مقیم شده است . پس شیخ و مریدان خوشحال و شادان عزم بازگشت به حجاز می کنند .

 

شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز

رفت با اصحاب خود سوی حجاز

 

در ادامه دختر ترسا ، در خواب آفتاب را مشاهده می کند که به او می گوید در پی شیخ رود و آنچنان که تا بحال او را گمراه کرده بود ، کنون به دین و مذهب شیخ در آید .

 

دید از آن پس دختر ترسا به خواب

کاوفتادی در کنارش آفتاب

 

آفتاب آنگاه بگشادی زبان

کز پی شیخت روان شو این زمان

 

مذهب او گیرو خاک او بباش

ای پلیدش کرده، پاک او بباش

 

او چو آمد در ره تو بی‌مجاز

در حقیقت تو ره او گیر باز

 

از رهش بردی ، به راه او درآی

چون به راه آمد تو هم راهی نمای

 

اینکه چرا عطار نقل می کند دختر ترسا آفتاب را به خواب می بیند ، بدلیل این است که در روایات آمده است که وقتی حضرت عیسی ( ع ) را به معراج می برند ، در آسمان چهارم فرمان می رسد که آیا عیسی از تعلقات جسمانی چیزی به همراه دارد ؟ که مشاهده می شود سوزنی همراه با عیسی است . پس او را در همان جا ، یعنی آسمان چهارم و منزل آفتاب و ناهید نگه می دارند . پس آفتاب دلیلی بر ترسایی بودن دختر است و نشان از حضرت عیسی ( ع ) .

 

بطور مثال حافظ نیز در بیت زیر به جایگاه عیسی ( ع ) در آسمان چهارم اشاره دارد :

 

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

 

هنگامی که دختر ترسا از خواب بر می خیزد ، نور آفتاب در دلش شعله ور شده بود . پس دوان به سمت شیخ و مریدان به راه افتاد . در این هنگام نیز ، ندای درونی شیخ بدو گفت :

 

شیخ را اعلام دادند از درون

کامد آن دختر ز ترسایی برون

 

آشنایی یافت با درگاه ما

کارش افتاد این زمان در راه ما

 

بازگرد و پیش آن بت بازشو

بابت خود همدم و همساز شو

 

پس شیخ شرح حال را برای مریدان خود بیان می کند و می فرماید که باید به سمت سرزمین روم باز گردند . مریدان را دوباره هراس بر دل می افتد که مباد آنکه دوباره شیخ از راه بدر شود ! اما شیخ آنان را از اسلام آوردن دختر ترسا آگاه می سازد و همگی راه بازگشت را در پیش می گیرند :

 

حال دختر شیخ با ایشان بگفت

هرک آن بشنود ترک جان بگفت

 

شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز

تا شدند آنجا که بود آن دل‌نواز

 

وقتی به ماه رخ ترسا می رسند ، دختر از شیخ می خواهد تا اسلام را بر او عرضه کند  :

 

گفت از تشویر تو جانم بسوخت

بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت

 

برفکندم توبه تا آگه شوم

عرضه کن اسلام تا با ره شوم

 

شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد

 

غلغلی رد جملهٔ یاران فتاد

 

اما همین که شیخ بر دختر پری چهره ! اسلام را عرضه می کند ، دختر جان شیرین از قالب ، تهی می کند و جان بر جانان آفرین تسلیم می کند .

 

گفت شیخا طاقت من گشت طاق

من ندارم هیچ طاقت در فراق

 

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند

نیم جانی داشت برجانان فشاند

 

گشت پنهان آفتابش زیر میغ

جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

 

قطره‌ای بود او درین بحر مجاز

سوی دریای حقیقت رفت باز

 

جمله چون بادی ز عالم می‌رویم

رفت او و ما همه هم می‌رویم

 

زین چنین افتد بسی در راه عشق

این کسی داند که هست آگاه عشق

 

در اینجا مهمترین چیزی که از نظر عرفا حائز اهمیت است و باید به آن اشاره کرد ، عنایت الهی است . از نظر عرفا عنایت توفیقی است که نصیب هر کسی نخواهد شد ؛ آنچنان که دختر ترسا چون مورد عنایت خدا قرار گرفت ، اسلام آورد و با اسلام ، جهان گذرا را پشت سر گذاشت اما شیخ صنعان با این همه طاعات و عبادت ، تنها بخاطر زنگار ریا چنین به بوته ی آزمایش و امتحان سپرده می شود و به دشواری می افتد . برای روشن شدن هر چه بیشتر این سِر عرفا باید به این بیت حافظ اشاره کرد . آنجا که می فرماید :

 

کمر کوه کم است از کمر مور این جا

نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست

 

کمره کوه مجازاً انسان هایی هستند که دارای طاعات و عبادات بی شماری هستند و کمر مور مجازاً کسانی هستند که از نظر ایمان و تقوا ضعیف می باشند ؛ اما از نظر حافظ راه رستگاری و نجات در این است که باید دید و منتظر ماند که در آخر چه کسی مورد عنایت حضرت دوست قرار می گیرد .

 

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواسته کردگار چیست 

 

پس حافظ نیز به شیخ صنعان توجه و ارادتی ویژه دارد و از اهم این ارادات به شیخ ، می توان به این اشاره داشت که حافظ معتقد است همچو آن مرید زیرک باید بدون هیچ چون و چرایی ، تسلیم محض شیخ شد ؛ چو پیر و مراد این راه را قبلاً طی کرده است و اگر شیخ به مرید بفرماید : سجاده را که مظهر پاکی و قداست است با می که نماد نجاست ، رنگین کند ، مرید باید بدون هیچ پرسشی به انجام این کار بپردازد .

 

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

 

عالی ترین نمونه تسلیم محض مرید را در قرآن ، در داستان خضر و موسی می توان مشاهده کرد که در آخر بعد از این که موسی که در مقام مرید است نمی تواند از پرسش کردن خود از خضر که نماد مراد است ، دست بردارد ؛ راهشان از یکدیگر جدا می شود .

 

حافظ در دو بیت :

 

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

 

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

 

اشاره صریح به داستان شیخ صنعان دارد و بیان می دارد هنگامی که شیخ ما روی سوی خانه خمار کرده است ، پس ما مریدان چگونه می توانیم از پیر خود تبعیت نکنیم و مطیع محض اراده ی او نشویم ؟ و باید از فکر ننگ و نام به در آییم و کسی که مرید راه عشق است بد نام بودن برای او اهمیتی ندارد چو شیخ صنعان نیز برای رسیدن به اخلاص و رهایی از زنگار تزویر و ریا ، خرقه ی خود را رهن خانه خمار کرد .

 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

 

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

 

 

پیمان شوهانی مدرس دانشگاه و سخنگوی انجمن ایران دوستان شهرستان شوش دانیال ( ع )

FacebookWhatsAppGoogle GmailLineSMSSkypeTelegramViberWeChatTwitterGoogle+Yahoo MailGoogle BookmarksPinterestLinkedInShare

برچسب ها:



انتشار یافته: ۲ نظر
  • کسرا جمال پور
    |
    |
    ۸:۴۲ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۲
    باسلام و سپاس. الان چندوقتی هست که شروع به خوندن حافظ کردم.به حدی زیبا شیخ صنعان رو معرفی کردید که دلم نیومد نظر نزارم.
  • محمد
    |
    |
    ۱:۳۱ - ۱۳۹۵/۱۰/۲
    شوش پایتخت تمدن ایران زمین به استاد شوهانی افتخار میکند?
  • نظرات بینندگان
    نام:
    ایمیل:
    * نظر:
    نظر سنجی

    آیا از عملکرد مسئولان در برگزاری انتخابات شورای شهر اهواز راضی هستید؟

    Loading ... Loading ...
    تازه ترین اخبار
    آ نتورک