کد خبر: 30374
تعداد نظرات: بدون نظر
تاریخ انتشار: ۱/ خرداد/ ۱۳۹۷ - ۱:۱۴

همزمان دندانهایش را بهم فشار می دادو زور را چاشنی کارش می کرد تا تو باورت بیاید که شغلش را جدی گرفته است و دارد توی خط تولید کار می کند تا آمار اشتغال نشان دهد که یکی اضافه شده است!

خوزستان سرافراز/ دم دمای غروب بود.هوای تهران برای قدم زدن بد نبود.حداقل بهتر از اهواز .از خیابان سهروردی داشتم سرازیر می شدم به سمت پایین.سرم زیر بود و دنیایی از فکر، ذهنم را مشغول کرده بود.صدای کودکانه تیزی یکباره مرا بخود آورد.در جای خودم ایستادم.نگاهم در نگاهش گره خورد و برق چشمانش مرا میخکوب کرد.کودکی با لهجه ای که چیزی از آن نمی گرفتم و با نوعی التماس توام بود، ترا دعوت می کرد تا کفشهایت را واکس بزند.یک جفت دمپایی آماده بود تا تو تصمیم بگیری.لبخندی سرخ همراه با ایما و اشاره و جملات کوتاهی که من از درون آنها باز هم چیزی دستگیرم نشد،ترا فرا می خواند.مقاومت نکردم.دعوتش را پذیرفتم و روی سکوی پیاده رو کنارش نشستم و تن خسته ام را ولو کردم. کفشهایم را درآوردم و دادم دستش.خوشحال و سرحال آنها را ازدستم گرفت و دمپایی ها را زیر پاهایم قرار داد.بسرعت دست سفید کوچکش برس را روی کفش می کشید و برق می انداخت.هیکل نحیفش با هر رفت وآمدی که به برس می داد می رفت و می آمد . نفسهایش تند وتند می زد.همزمان دندانهایش را بهم فشار می دادو زور را چاشنی کارش می کرد تا تو باورت بیاید که شغلش را جدی گرفته است و دارد توی خط تولید کار می کند تا آمار اشتغال نشان دهد که یکی اضافه شده است!
از فرصت استفاده کردم و پرسیدم درس می خواند؟ جواب داد که کلاس اول است.فکر کردم از کدام شهر آمده تهران؟از لهجه اش چیزی دستگیرم نشد.تا اینکه پرسیدم کجائی هستی؟و او به آرامی و کمی مکث و تردید گفت که افغانی است.در همین حال در چهره ام زل زد تا ببیند من چه عکس العملی نشان می دهم.تعجب کرده بودم اما خودم را عادی گرفتم.دوباره لبخندی زد وقتی به او گفتم؛”بارک الله چه خوب کارت را بلدی”.
برس را محکمتر می سایید روی کفشها و وقتی کارش تمام شد مثل اینکه در پایان خط تولید ایستاده باشد باز هم به من زل زد تا ببیند مشتری راضی هست یا نه؟
دلم نیامد از او دوباره تعریف نکنم . با هر واژه ای تبسم اش بازتر می شد تا جایی که کاملا خندید وقتی که در دستش مزدش را دید.
گفتمش ؛”همیشه اینجایی” و او با سر تایید کرد.برقی این بار در چشمانش افتاد که نشان می داد ؛”اگر دوباره از اینجا گذشتی بیا کفشهایت را واکس بزنم”.
اجازه گرفتم تا عکسی بیادگار از او بگیرم.عکسی که لبخندش را در کنار این پیاده رو همیشه ثبت خواهد کرد .
شاید روزی دوباره گذر من به اینجا برسد و بخواهم گرد کفشهایم را بگیرم.

غلامرضا فروغی نیا
دوشنبه ۳۱ اردیبهشت۹۷-ساعت۲۰

FacebookWhatsAppGoogle GmailLineSMSSkypeTelegramViberWeChatTwitterGoogle+Yahoo MailGoogle BookmarksPinterestLinkedInShare




نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر:
نظر سنجی

آیا از عملکرد مسئولان در برگزاری انتخابات شورای شهر اهواز راضی هستید؟

Loading ... Loading ...
تازه ترین اخبار
آ نتورک