کد خبر: 33028
تعداد نظرات: بدون نظر
تاریخ انتشار: ۸/ آذر/ ۱۳۹۷ - ۵:۰۲

قربانیانی خاموش، اجســادی در گوشه و کنار شــهر، بازپرسانی ساکت و خبرنگارانــی کنجــکاو. فضــای غبارآلودی کــه از آبان ۷۵ تــا آذر ۷۷خبرنگاران حوادث ایران را درگیر ســؤالات بسیاری کرده بود و هنوز مانده بود تا با افزودن روشــنفکران و نویســندگان به فهرست قربانیان
و پــی بردن به ارتباط میــان آنان، بتوان عبــارت قتلهای زنجیره ای را برایش به کار برد و رد باند ســعید امامی را در ایــن پرونده ها پیدا کرد.
از قتل فاطمه قائم مقامی و ســیامک ســنجری تا محمدجعفر پوینده، محمد مختــاری، مجیــد شــریف، ابراهیــم زال زاده، پروانه اســکندری
و داریــوش فروهــر. پیگیریهــای آتی نشــان داد که قتلهای مشــکوک سرمهماندار هواپیما و صاحب یک فروشــگاه اتومبیل و نویسندگان و
فعالان سیاســی در یک مرکز واحد برنامه ریزی و اجرا میشــد. آنچه بعدها در ادبیات سیاسی
ایران به پرونده قتلهای زنجیره ای مشهور شد.

پایگاه خبری ؛ تحلیلی خوزستان سرافراز؛ محمد بلوری روزنامه نگار پیشکسوت ودبیر وقت گروه حوادث ایران نوشت ؛

*و اما کشــتاری که توسط باند سعید امامی انجام میگرفــت چگونــه بــه قتلهــای زنجیــره ای معروف شد؟
از اول آذرمــاه ســال ۷۷ بــا قتلهــای پیاپــی
نویســندگان و مترجمــان، شــوک ناشــی از ایــن
جنایــات افکار عمومی را تکان داد، هرچند طرح
حذف چهره های دگراندیش توســط این باند به
طــور پراکنــده از دو ســال پیــش آغاز شــده بود از جمله ســر به نیست کردن جمعی ازنویسندگان
و روزنامه نــگاران کــه در ســال ۱۳۷۵ طراحــی
شــد. قــرار بــود اتوبوس این گــروه در راه ســفر به ارمنســتان در گردنــه حیران توســط راننده ای که از طــرف ســعید امامی مأموریت داشــت به دره ســرنگون شود اما همانگونه که شــنیده اید، این طرح در جریان اجرا شکست خورد.
در پــی اجــرای برنامــه قتــل چندین نفــر به طور
پراکنــده ســرانجام داریــوش فروهر و همســرش
پروانــه اســکندری توســط فرســتادگان ســعید
امامی در منزلشــان کاردآجین شــدند و به طرز
رقت انگیزی به قتل رسیدند.
در دوازدهــم و هجدهــم آذرمــاه همــان ســال
محمــد مختــاری و محمدجعفــر پوینــده دو
نویســنده دگراندیــش را ربودنــد و ســپس
اجسادشــان در اطــراف شــهر تهران پیدا شــد که
پس از آن چند نویسنده و تحلیلگر سیاسی دیگر
هم به همین سرنوشت گرفتار شدند.

آذرمــاه ۷۷ کــه من دبیر گــروه حــوادث روزنامه
ایــران بــودم، گاهــی خبرنــگاران همــکارم در
تماس بــا پلیس خبــر میگرفتند که جســد یکی
از قربانیان در یکی از نقاط خلوت حاشــیه شــهر
تهــران پیدا شــده و معمولا رهگذران صبح زود
هنــگام عبور با ایــن جنازه ها روبه رو میشــدند و
مشــخص بود کــه هنگام شــب آنها را میکشــند
و ســپس اجسادشــان را در نقطــه خلــوت و
تاریکــی رهــا میکننــد و عجیــب اینکــه دربــاره
چنین قتلهایی خبرنگاران با ســکوت مســئولان
انتظامــی و قضایی روبه رو میشــدند و چنین به
نظر میرســید کــه کارآگاهان پلیس و بازپرســان
جنایــی دادســرا دربــاره ایــن قتلهــا بــه تحقیق
نمی پردازنــد چرا کــه درباره رونــد تحقیق اظهار
بی اطلاعی میکردند.

هرگاه جنازه یکی از نویســندگان شناخته شده ای چــون محمــد مختــاری، محمدجعفــر پوینده یا
ابراهیــم زال زاده پیــدا میشــد، آن را به عنــوان
مجهول الهویــه بــه پزشــکی قانونــی انتقــال
میدادنــد و ســپس خانــواده قربانی بــا مراجعه
به سالن مردگان این ســازمان جسد را شناسایی
میکردند.

خبرنگاران گروه حوادث روزنامه ایران با مراجعه بــه خانــواده هــر یــک از قربانیــان ایــن قتلهای زنجیــره ای و گفت وگــو بــا آنهــا درمی یافتنــد که مدت زمــان ناپدیــد شــدن هر یــک تا پیدا شــدن جنــازه اش کمتــر از بیســت و چهار ســاعت بوده است. در حقیقت هر کدام از این مردان روزی که ناپدید میشــد، خانواده اش به جســت وجویش می پرداختند و وقتی از این جســت وجو نتیجه ای نمی گرفتنــد، تصــور میکردنــد او را مأمــوران وزارت اطلاعــات بازداشــت کرده اند و شــب را با نگرانــی به ســر می بردند با این امیــد که در یکی از بازداشــتگاه ها پیدایش خواهنــد کرد اما صبح روز بعد با جنازه گمشده شان روبه رو می شدند.

ابراهیــم زال زاده کــه در دوران خبرنــگاری اش
ســالها با هم همکار بوده ایم، از چند سال پیش
یک مؤسسه انتشاراتی راه اندازی کرده بود.
آن شب وقتی با اتومبیلش به خانه برمیگشت،
ســرراهش یــک دســته گل در بیــن راه از یــک
گلفروشــی خریــده بــود چــون شــب جشــن تولد
همسرش بود.

همســرش در ســاعت ۱۰ شــب کــه از دیرکــرد
ابراهیم نگران شده بود، با تلفن همراه او تماس
گرفت تا بداند کی به خانه میرســد و زال زاده در
جوابــش گفتــه: بین راه هســتم، در پمــپ بنزین
دارم به اتومبیلــم بنزین میزنم. ۱۰ دقیقه دیگر
به خانه میرسم!
اما زال زاده هرگز به خانه نرســید. صبح آن شب
اتومبیلــش را کــه دســته گلــی در آن بــود در کنار
پمــپ بنزین پیدا کردند و روشــن شــد کــه او را از
این محل ربوده اند.

آن روز صبــح هنگامــی کــه در گــروه حــوادث
روزنامه ایران ســرگرم تنظیــم خبرها بودم، یک
تلکس خبری حالم را دگرگون کرد. در خبر آمده
بود که: ســحرگاه امروز یکــی از رهگذران هنگام
عبــور از محلــی دریافــت آبــاد تهــران بــا جســد
مردی روبه رو شــد که پشــت در بســته یک کارگاه مکانیکی اتومبیل افتاده بود.

آن روز صبــح بــا همســر زال زاده تمــاس گرفتم
تا درباره کشــته شــدنش بپرسم به اشــاره به من
فهماند که یکی از مأموران امنیتی در خانه شــان
نشســته و مراقــب گفتگــوی مــا اســت. من که
تــا آن زمــان از جریــان قتلهای زنجیــره ای خبر
نداشــتم، تعجــب کــردم در آن وقــت صبــح بــا
پیدا شــدن جســد زال زاده چرا یک مأمور امنیتی بــا عجله به خانــه آنها رفته که بعــد فهمیدم به دیــدن ایــن بانــو رفته تــا هشــدار بدهد کــه مبادا دربــاره ربوده شــدن و قتــل همســرش جزئیاتی را بازگــو کنــد و مــن آن روز دربــاره ایــن جنایــت همانگونــه کــه از ظاهر ماجــرا آگاه شــده بودم، در صفحه حوادث روزنامه ایران نوشــتم اما این نوع قتلهای مشــابه که قربانیانش نویســندگان دگراندیش بودند من را به فکر واداشت و ذهنم را درگیر فرضیات مختلفی کرد.
برایم مســلم بود که اعضای یک باند وابســته به
قدرتی در روز روشــن ایــن گروه از نویســندگان را در روز روشــن می ربایند و ســوار بر خودرو با خود میبرند و ســپس آنها را میکشــند و اجسادشان را در تاریکی شب در نقاط خلوتی رها میکنند.

*امــا چــرا دیده نشــده کــه ربوده شــدگان از خود
مقاومتی نشان بدهند؟

تــا پیــش از روشــن شــدن راز ایــن آدم رباییهــا
و قتلهــا، از طــرف جناحهــای مختلــف
گمانه زنی هــای گمراه کننده ای انتشــار می یافت
و همه ســردرگم بودند که سرنخ این جنایات در
دســت کدام گروه اســت و طرفداران هر جناحی
تحلیل خاص خود را داشت.
* بیست و سوم آذرماه ۷۷ :ده نمکی به نیروهای
امنیتــی و اطلاعاتــی توصیــه کــرد عامــلان ایــن
قتلها را در میان دگراندیشان جستجو کنند.
* هفدهــم دی مــاه ۷۷ :روزنامــه کیهــان خبــری
درمورد ارتباط یکی از مظنونان مربوط به قتلها،
ایــن جنایات را منتســب بــه باند مهدی هاشــمی
دانست.
* بیســت و ســوم آذر ۷۷ :روزنامــه جمهــوری
اســامی نوشــت دســتگاههای امنیتــی ایــران
فهمیده انــد کــه قتلهــا توســط دســتگاههای
جاسوســی خارجــی بــا هــدف خدشــه دار کــردن
چهره نظام انجام شده است.
* محمدرضــا باهنر عضو هیأت رئیســه مجلس
شــورای اســامی: عامــان قتلهــا یــا بــه گــروه
مهدی هاشــمی وابســته اســت یــا تحــت تأثیــر
سرویسهای اطلاعاتی خارجی بوده اند.
* حبیــب الله عســگراولادی: قتلهــا کار گــروه
کردهــای طرفــدار ترکیــه و مخالفــان عبــدالله
اوجالان است.
* روح الله حسینیان مدعی شد عاملان قتلها از
طرفــداران جناح اصلاح طلب و هواداران رئیس
جمهوری خاتمی هستند.
* روزنامه کیهان: قتل فروهرها توســط آشــنایان
آنها انجام گرفته است.
و بالاخره ۱۵ دیماه ۷۷روزنامه جمهوری اسلامی: این قتلها را سازمان سیا سازماندهی کرده است.

امــا در ایــن اختلاف نظرهــای گوناگــون، مــن بــا
توجه به تحلیل هایی که داشــته ام مطمئن بودم
ایــن قتلهــای پیاپی توســط گروهــی از مأموران
وابســته به وزارت اطلاعات انجام میگیرد. برای
بیــان ایــن منظور دل بــه دریا زدم و پــس از قتل
پوینده و مختاری و زال زاده، یک صفحه حوادث روزنامــه ایــران را بــه طــرح دلیلــم در این بــاره اختصاص دادم و برای این کشتار نام قتلهای زنجیرهای را انتخاب کردم که از آن پس تاکنون این قتلها به همین نام معروف شده است.

در آن روزهــا گمانه زنیهــای مختلفــی از ســوی
مطبوعات و صاحب نظــران جناحهای مختلف با
اتهام هایــی علیــه مخالفان خود مطرح میشــد
ولــی به ذهنشــان خطــور نمیکــرد کــه گروهی
از مأمــوران وزارت اطلاعات و امنیــت در ایــن
آدم رباییهــا و کشــتارها ممکــن اســت دســت
داشــته باشــند. در چنیــن اوضــاع فرافکنانــه ای
کــه جناحهــای مختلــف علیه هــم داشــتند من
در یــک مقالــه ای تحلیلــی در صفحــه حــوادث
روزنامــه ایران، با ذکر دلیل و نشــانه هایی چنین
نتیجه گیری کردم که عاملان قتلهای زنجیره ای
باید باندی از مأموران امنیتی باشند.

در ایــن مقالــه بــرای اثبــات نظــرم نوشــتم ایــن
گــروه مــرگ قربانیان خــود را با توســل به زور
و تهدیــد و ارعــاب بــا خــود نمیبرنــد بلکه خود
را مأمــوران امنیتــی معرفــی میکننــد و از آنهــا
میخواهنــد بــرای پاســخگویی به پرســشهایی
همراهشــان برونــد و بــه همیــن خاطــر قربانیان
انتخــاب شــده در قرعــه مــرگ بــدون هیــچ
مقاومتــی ســوار اتومبیــل رباینــدگان میشــوند.

عامــان ایــن جنایت نیــز میدانند اگــر در کوچه
و خیابــان افراد موردنظرشــان را بخواهند به زور
سوار اتومبیلشان کنند بالطبع این ربوده شدگان
از خــود مقاومت نشــان خواهنــد داد و احیانا
درجریــان درگیری بــا اعضای گروه مــرگ، با داد و
فریــاد از مــردم شــاهد، تقاضای کمــک خواهند
کــرد. در حالــی کــه تاکنــون در هیــچ نقطه شــهر
چنیــن درگیری هایــی دیــده نشــده و بــه پلیــس
گزارش نرسیده است.

در مقالــه ام نوشــته بــودم: گروه مــرگ، یقینا هر
کسی را که برای ربودن و کشتن انتخاب میکنند،
هرگــز به در خانــه اش مراجعه نمیکننــد تا او را
با خــود ببرنــد، چــون در ایــن صــورت میدانند
افــراد خانواده اش آنها را شناســایی میکنند و با
پیگیری ماجرا، ممکن اســت بسرعت شناسایی
شــوند. این گــروه پیــش از اجــرای نقشــه ربودن
یک فرد مورد نظر که در لیســت مرگشــان قرار دارد؛ ابتدا احتمالا طی یکی دو روز مسیر رفت
آمدهای او را شناســایی میکنند و ســپس در روز
اجرای برنامه دو یا سه نفری احتمالامأمــوران امنیتــی و بــا اتومبیــل مخصــوص در روز روشــن و در کوچــه و خیابــان بــدون واهمــه از رهگــذران، جلــوی پای فــرد مورد نظــر توقف
میکننــد آنگاه به عنوان مأمور امنیتی او را ســوار
اتومبیــل میکننــد و از محــل دور میشــوند بدون
اینکه ســروصدایی باعث کنجــکاوی مردم عادی
شود.

در مقالــه ام نتیجه گیری کــردم: معمولا از زمان
ربودن یک فرد تا کشته شدن او فقط چند ساعت طول میکشــد و این مــدت کوتاه نشــان میدهد:
گــروه مــرگ از همان ابتــدای ربــودن، تصمیم به
کشــتن فــرد دارنــد و بازجویــی و پرس وجویــی در میان نیست.
هرچنــد پــس از انتشــار ایــن مقالــه ام به عنــوان
قتلهــای زنجیــره ای در روزنامــه ایــران چنــد بار
به بازجویی احضار شــدم ولی بعدها روشــن شــد
کــه این قتلها توســط بانــدی از مأمــوران امنیتی
وابســته بــه ســعید امامــی انجــام میگرفت و
همانگونه که من تشریح کرده بودم، اعضای این
بانــد (خودســر)در جنایتهای شــهر چهره های
مــورد نظــر را بــه بهانــه بازجویــی ســوار اتومبیــل
میکردند و سپس آنها را به قتل میرساندند.

برای نمونه بخشی از اعترافات مهرداد عالیخانی
یکــی از اعضای باند ســعید امامی از عاملان قتل
مختــاری و پوینــده را کــه هنــگام محاکمــه اش در دادگاه عنوان کرده اســت، نقــل میکنم تا متوجه شــباهت عمــل آنها بــا آنچه کــه مــن در مقاله ام ترســیم کــرده بــودم، بشــوید. مهــرداد عالیخانی درباره نحوه ربودن و کشــتن محمدجعفر پوینده چنین گفته:

{روز دوازدهــم آذرمــاه ۷۷ }در خیابان انقلاب
مقابــل لاله زار جلــوی ســوژه را گرفتیــم. خســرو
بســرعت دور زد و او کنــار دســت روشــن و علــی
ناظری که برای دستگیری اقدام کرده بودند، قرار
گرفــت. دو ســه جمله ای بــا او (پوینــده)صحبت
کرد. او را ســوار ماشین دوو کردند و پس از حرکت من را هم کمی جلوتر سوار کردند. قرار شد اصغر پــژوی عملیــات (معاونت اطلاعــات مردمی) را ســوار شــود و به دنبــال دوو بیاید. در واقع خســرو راننــده دوو، مــن در صندلــی جلــو و پوینــده بین روشــن و ناظری در صندلی عقــب قرار گرفته بود و طبق برنامه قبلی بنا شــد به سمت بهشت زهرا حرکــت کنیم. ســوژه حدود ســاعت ۳۰و۴ دقیقه سوار ماشین شده بود.

از شــرق به غرب به سمت میدان انقلاب حرکت
کردیــم، وارد خیابان وحدت اســلامی شــدیم، به
طرف راه آهــن و اتوبان حرکت کردیــم و در پایان راه خودمــان را به بهشــت زهرا رســاندیم. همان محلی که قبلا مختاری را برده بودیم. بین راه به صحبــت با پوینــده پرداختم، اما رغبتی نداشــت و وقتی به بهشــت زهرا رســیدیم، هوا روشــن بود و بایــد منتظر تاریک شــدن هــوا می ماندیم. نیم ســاعت پس از اذان مغرب رضا روشــن و ناظری به همان شــکل قبلی (قتل مختــاری)کار را تمام کردنــد. این بار هم طناب را رضا روشــن به گردن فــرد تنــگ کــرد و کشــید. ســر ســوژه (پوینــده) در دســت ناظری قــرار داشــت. در پایــان کار ناظری پیشــنهاد کرد جهت احتیاط خوب اســت دقایقی او را آویــزان کنیم تــا از مرگ قطعی اش اطمینان حاصــل شــود. یــک چارچــوب فلــزی در محوطه ســرباز این ســاختمان از قبل برای به دار آویختن افــراد آمــاده داشــتند. طنــاب بلندتری بــه گردن جســد پوینده انداختیم و آویزانــش کردیم و قرار
شــد من، خســرو و اصغر به روشــن کمک کنیم تا
جســد دقایقــی آویزان قــرار بگیرد که انجام شــد.
اصغر ســیاح، من، خسرو و روشــن جسد را پایین
آوردیــم و در میــان تیوپی که ناظری آمــاده کرده
بــود گذاشــتیم و داخــل صنــدوق عقــب دوو قرار
دادیم. من پیشــنهاد کردم جســدش را به حوالی
شهریار ببریم. ناظری رانندگی کرد.

از کمربندی بهشــت زهرا به جاده اصلی شــهریار
وارد شــدیم و زیر پل بادامک دست راست داخل
جــاده فرعی شــدیم. اصغر پشــت ســر مــا در پژو
حرکــت میکــرد. حــدود ۱۰۰ متــر دســت راســت
پــل جســد را ســریعا من؛خسرو و روشن پایین
گذاشــتیم، طوری که هر کســی رد میشود، ببیند.
پس از جدا شدن از افراد یاد شده به موسوی زنگ زدم و خبــر دادم که کار پوینده تمام اســت. گفت ســریع نزد من به منزل بیا. حــدود ۳۰و۲۰ دقیقه رفتــم و شــرح کامــل دادم و به پیدا شــدن جســد مختاری اشــاره کردم. گفتم منبع به تلفن دستی مــن زنگ زد خبــر داد. تحلیل دوســتان او جمع مشورتی کانون این است که این نوع عمل کردن پیامی از سوی ضاربان است.

*مسأله جدی است، وحشت کرده اند…

از این گزارش که مهرداد عالیخانی پس از کشــتن پوینده به مافوق خود به نام (موســوی) میدهد، مشــخص میشــود هدف ایــن گروه مــرگ از قتل مختــاری و پوینده ترور و حــذف اعضای چپ گرای کانون نویسندگان و همچنین زهر چشم گرفتن از نویســندگان عضــو کانون و ایجاد رعب و وحشــت در آنهــا بوده، بــه همین خاطر هم پس از کشــتن مختــاری و پوینده ســعی کــرده بودند جسد آنها را در محلــی رهــا کننــد که در مدت زمــان اندکی توســط رهگذران دیده شــود. پس از این قتلها، منتظر بودند خبر کشــف اجســاد قربانیان توسط خبرچین هــای گــروه مــرگ بــه آنها اطــلاع داده شــود. از این جهت اســت که مهــرداد عالیخانی پس از کشتن پوینده با سرپرست گروه (موسوی) تمــاس تلفنی میگیرد و با اشــاره به پیدا شــدن جســد مختــاری میگویــد: (بــه گــزارش منبــع، تحلیــل دوســتان مختــاری پــس از پیــدا شــدن جســد این اســت که این نــوع ترور دوستانشــان نوعــی دادن پیام از ســوی عاملان قتلهاســت و وحشت زده شده اند…)

بــه هر حــال پس از انتشــار یادداشــت تحلیلی
من در روزنامه ایران سرانجام وزارت اطلاعات  با انتشار اطلاعیه ای رسما اعــلام کردنــد ایــن
قتلهــا از طــرف یــک گــروه از عوامل خودســر
امنیتــی – اطلاعاتــی انجــام شــده کــه پــس از
مدتــی مشــخص شــد ســعید امامــی به عنوان
عامــل اجرایــی ایــن جنایــت بــوده اســت، اما
پیش از افشــای فعالیت این گــروه، چند بار در
پارکهــا و هتلهــا بازجویی هایــی از من انجام
میشــد کــه آخرین بار اطلاع داده شــد در یکی
از دادگاههــای انقــلاب حاضــر شــوم. در حالی
که رئیس و منشــی و ســایر کارکنــان این دادگاه
حضــور نداشــتند پرســش و پاســخ مفصلــی
دربــاره گذشــته و حــال من توســط یــک بازجو
انجــام گرفــت و قرار شــد روز بعد بــرای ادامه
بازجویــی حاضــر شــوم. طبــق قــرار در محــل
موردنظــر حاضــر شــدم و بیش از یک ســاعت
به انتظار آمدن بازجوی موردنظر نشســتم اما
وقتی دیدم کســی به ســراغم نمیآید، به دفتر
روابــط عمومــی دادگاههــای انقــاب مراجعه
کــردم و از مســئول ایــن دفتــر کــه در رابطــه با
مسائل مطبوعاتی آشنایی داشتم پرسیدم من
بیش از یک ســاعت اســت در دفتــر آن دادگاه
منتظر نشســته ام اما کســی به ســراغم نیامده،
میشود بپرســید تکلیفم چیست؟ آن مسئول
روابط عمومی شــماره تلفنی را گرفت و پس از
گفتگویــی کوتاه با تعجب تلفن را قطع کرد.
بعــد رو بــه من کــرد و گفــت: از این پــس الزام
نیســت بیایید، روز بعد ضمن پی جویی قضیه
آشــنایی که از این دیــدار و بازجویی از من خبر داشــت با لحــن معنی داری خبر از کشــف باند
سعید امامی داد و گفت:
– دیگــر از بازجویــی خبــری نیســت! همگــی
دستگیر شده اند.
البتــه پیش از این احضار، یک بار هم در روزنامه
ســرگرم کار بــودم کــه شــخصی به عنــوان مأمور
اطلاعاتی با من تماس گرفت و گفت: باید عصر
آن روز در یکــی از خیابانها به دیدنش بروم، اما
وقتــی موضــوع این دیــدار را با مدیــر روزنامه در میــان گذاشــتم، گفت: نباید به ملاقــات این فرد بروی و قضیه به این ترتیب گذشت.

عباس تپانچه طلایی
همانگونــه کــه در آغــاز اشــاره کــردم در میــان
جوانــان نهــادی کــه به عشــق خدمت بــه میهن
و بــا اعتقاد قلبــی به باورهــای مذهبــی، در آغاز
انقلاب اســلامی در نهادهای مختلف اجتماعی
به فعالیت پرداختند، اندک افراد ناســالمی هم
برای رســیدن به قدرت شــیطانی و کســب مال و
ثروت، بــا نقاب بر چهره به عنــوان خدمتگزار به
نهادهــای مختلــف انقلابی نفــوذ کردند که یکی
دیگــر از ایــن افراد جوان شــروری به نــام عباس
بــود. ایــن جوان ســابقه دار پــس از نفوذ بــه گروه
خلخالی در زندان قصر به فعالیت پرداخت.
او پــس از تیربــاران ســپهبد رحیمــی فرمانــدار
نظامی رژیم گذشــته، تپانچه طلایــی این ژنرال
را بــه چنــگ آورده و بــه همین خاطــر به عباس
تپانچه طلایی معروف شــده بــود. وی که یکی از
وردســتان خلخالی در زندان اوین بود، همیشــه
در جمــع دوســتانش بــا غــرور خاصــی بــا ایــن
تپانچــه بازی میکرد که یــک روز هنگام وررفتن
بــا تپانچه، گلوله ای به خودش شــلیک شــد و با
اصابت به سینه اش جان سپرد.
شــنیده بــودم ایــن فــرد از جوانان شــرور منطقه
زرین نعــل و پــل چوبــی بود و ســابقه زیــادی در
شرارت داشت.
در پیگیــری ماجراهــای زندگــی عبــاس تپانچــه
طلایــی دیــداری داشــتم بــا ســرهنگ نیــروی
انتظامــی، ح – ق که پیش از انقلاب رئیس چند
کلانتــری در تهران بود که به خاطر حســن خلق
و رفتــار انســانی اش با مــردم، پــس از انقلاب با
دعــوت بــه کار بــه ریاســت یکــی از کلانتریهای
شــرق تهــران انتخــاب شــد و خدمــات انتظامی
دیگری هم انجام داد.
ســرهنگ برایــم تعریــف کــرد عبــاس تپانچــه
طلایــی زمانــی کــه در زنــدان قصــر زیردســت
خلخالی فعالیت داشــت، گاهــی همراه با یکی
دو نفر از دوســتانش به بهانه بازرسی به مغازه
یک پیراهن دوز سرکشــی میکرد و هدفش این
بــود این پیراهــن دوز جوان همســرش را طلاق
بدهــد تا بتواند بــا این زن ازدواج کنــد اما وقتی
دیــد اخطارهــا و تهدیدهایــش اثــری نــدارد، با
کمک یکی از همدســتانش مقــداری تریاک در
مغــازه این پیراهن دوز جاســازی کــرد. روز بعد
عبــاس تپانچــه طلایــی و همدســتش بــه ایــن
مغــازه هجــوم بردنــد و در جریان یــک تفتیش
ســاختگی تریاکها را به اصطلاح کشف کردند
و پیراهن دوز بیچاره به جرم قاچاق مواد مخدر
بازداشــت شــد. عبــاس میخواســت بــه ایــن
ترتیب این جوان بیگناه را وادار کند که در قبال
آزادی، همســرش را طلاق بدهــد اما در مقابل
این توطئه ناجوانمردانه تن به خواســته عباس
نســپرد و مانــدن در زنــدان را ترجیــح داد و در
برابر همه فشــارها پایداری کــرد. اما فاجعه در
آنجــا بــود که ایــن بیرحم او را به جــرم قاچاق
مــواد مخــدر در ردیــف اعدامی هــای خلخالــی
قرار داد.

آن روز قــرار بود مراســم ترحیم حجت الاسلام
قدوســی دادستان ســابق انقلاب در مسجد ارک
تهــران برگــزار شــود. آقــای خلخالــی در جریان
مراســم اعــدام چنــد نفــر بــه عبــاس تپانچــه
طلایــی گفت: تــا دیر نشــده من باید به مراســم
ترحیــم در مســجد ارک واقع در میــدان پانزده
خرداد برســم. تو جنازه های اعدام شــدگان را با
آمبولانــس به پزشــکی قانونی برســان و بعد به
مراســم ختم بیا. عباس هم دستور داد جنازه ها
بــه آمبولانس منتقل شــود و خود به همراه یکی
از همکارانش ســوار آمبولانس شدند و به طرف
پزشــکی قانونی راه افتادند. در آن ســالها محل
ســازمان پزشــکی قانونــی جنب ســاختمان کاخ
دادگســتری قــرار داشــت و فاصله اش تــا میدان
۱۵ خــرداد چنــد قدم بــود. آمبولانس بســرعت
بــا گذر از خیابانهای تهران به محوطه پزشــکی
قانونــی رســید و عبــاس تپانچه طلایــی در حال
پیاده شــدن به متصدی سالن مردگان گفت: ما
به مسجد ارک می رویم و تا برگردیم جنازه ها را به ســالن تشــریح میبرید و آمبولانــس را خالی
میکنید.
عبــاس ایــن را گفــت و کتــش را از روی صندلــی
آمبولانــس قاپید و با عجلــه همراه همکارش به طرف مسجد راه افتادند.

بخش پایانی

FacebookWhatsAppGoogle GmailLineSMSSkypeTelegramViberWeChatTwitterGoogle+Yahoo MailGoogle BookmarksPinterestLinkedInShare
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر:
نظر سنجی

آیا از عملکرد شورای پنجم کلانشهر اهواز راضی هستید؟

Loading ... Loading ...
تازه ترین اخبار
آ نتورک